نویسنده :
م - ساعت ۱۱:٥٦ ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٧
بعضی از دروغ ها را چنان به ما می قبولانند که گویی خود دروغگوییم و در قبولاندنش تلاش میکنیم !
نویسنده :
م - ساعت ۱:۱٢ ق.ظ روز جمعه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٧
گفتم به کجا روم تا نور بر آرم دیده بستم که از کور بر آرم !
نویسنده :
م - ساعت ۱٢:۱٩ ق.ظ روز جمعه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٧
تو همان چوپانی که گوسفند می خورد و بس؟
ای شکمو
نویسنده :
م - ساعت ٢:٠٦ ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸٧
اینا رو یه پسر کوچولو که خونشونو دزد زده بود داشت به باباش و سگ باباش میگفت ! یه جورایی حرفاش به دل میشینه.
به به چه سگی ! چه پاچه ای میگیری تو
ایول چه آبی از لب و لوچت میاد
چه پارسی میکنی تو
هرچی صابخونس از خونش انداختی بیرون به تو میگن سگ خانگی البته سگ در خانه یعنی سگ داخل خانه !یعنی سگی که خونه رو به باد میده ! یا خونه رو به آب میده یا اینکه آب رو میده به دزد یا اینکه خاک رو به آب میده !
پاچه میگیری و میدی !
اونوقت اگه ما سگ نخوایم چی؟!
بابا بیا و خوبی کن و این سگ و ول کن بره!
نویسنده :
م - ساعت ۱:٢۳ ب.ظ روز سهشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸٧
هی هی ... زندگی خیلی وسیع تره .... از این لاک عشق کوچولو بیاید بیرون !
پ ن : این بزرگایی که کوچولو میمونن گند میزنن به جامعه
نویسنده :
م - ساعت ۸:۳۳ ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٦
خدا را خواسته ام آنسان که دانسته ام ، خدایا گفتنم برای من است ، چه میدانند بیخیالان ؟ آنانکه شبانگاه بیدارند قدر لبخند پگاه میدانند.
نویسنده :
م - ساعت ۱:٥۱ ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٦
گفتنی است که بگوییم خداحافظ
آهنگی دلنشین و یادی از نبودنهای نداشتن های خواستن های دور
و دیگر دل به دریای آن سوی بی سو زدن
هر آنکه نوشته ام را میخوانی تو نمیدانی راه رفتن در این مرز تصمیم چه دشوار است .
اگر دستهایت را بگشایی یک طرف ابهام شکوه جاودانگی یک طرف موج تمنای اکنون
و آنگاه راه رفتن ..سالها و سالها ولی هنوز هردو را خواستن ! نشدنی است .
شاید کم آوردن شدنی است .
گفتنی است که بگوییم خدا حافظ سالهای دور ... کمی لبخند به جای شما
و یا کمی ساده به جای ما
دریا وکوه و نمادها به هوا حتی هوا هم به هیچ و هیچ هم
این دیوانگی را که میداند ؟
من از این جایگاه رفته ام این سخنان هم مرده اند تواگر میخوانی دوباره روزی خواهی دید مرگ اندیشه را .... روزی که دیگری نوشته تومیخواند.
خدا حافظ ... که اگر روح و تن هم بمانند دیگر من نمیمانم .
هنوز روزگار بازیمان میدهد های و هوی و لاف ایستادگی به چه کار آید ؟
گفتنی است که بگوییم تا چه شود ؟
گفتنی است که بگوییم خداحافظ !
که سنگینی ذهن بسیار است و حرفها دشوارند
نویسنده :
م - ساعت ۱٢:٤۳ ب.ظ روز سهشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٦
دل عمیق ترین بعد وجودی است و به من نزدیکترین است
گرچه عشق در دل اثر میکند گرچه سریعترین عامل وصال است اما به همان اندازه خطرناک است
گرچه دانه های بینش دل ریز تر از الک عقل هستند اما باید از آن عبور کنند تا ناخالصی ها جدا شوند .
نویسنده :
م - ساعت ٢:۱٠ ب.ظ روز جمعه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٦
دعا ابراز نياز به کمک از سوي نيرويي مافوق اراده انسان است.
نویسنده :
م - ساعت ۸:۳٩ ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٦
احمقانه ترین لبخند را بر لبان مردی دیدم که از کودکی کار کشیده بود و مزدش را نداده بود و مردی احمق تر نیز میخندید تا خنده روی ما بیشتر بخندد .
هجوم شعور آن کودک به هستی و هزاران آینده مرده را در نگاهش دیدم .
آنچه در این خانه نیست همچون گوهری بر باد رفته بر لبهای ساکت کودکان فحش میشود و بر لبان کشیده بزرگمردان ( !!!! ) لبخند میشود و کودکان به تدریج مبدل به بزرگمردان میشوند .
هنوز هجوم نفس های بازگشت , خفگی سرد خاکستر ماندن را امان نمیدهد , امواج نور و ذره های باردار هم هستند اما آنچه که در خواستن گمشده , نیستی را حقیر میکند و هستی را محاکمه !
آنچه که در این خانه نیست همان است که در کوچه و بازار و در تماشای گلی زیبا هم نیست , همان است که در این محیط و در خنده ها و نیرنگ های پست , نامرئی است .
زیباترین ماندن را در تلاش دختری دیدم که از این چاه عمیق به در آمد و اکنون برلبانش همراه با بغضهای بی کسی و ناگریه های مظلومانه اش , خنده ای راستین میخواهد . گرچه بزرگمردان دیگری آنجا به تلاشش میخندیدند و هرگز کسی تلاشش را ارج نمینهد اما چقدر خواستن آن خنده زیباست !
خداوندا نگاه آن دختر چه غمگین است . خداوندا تنهاییش چه دلگیر است و غرورش چه بهاری است .
براستی آنچه که در این خانه نیست چقدر خواستنی است.
مردمان زخم خورده خشمگین را دیدم که نمیدانستند آنچه که به دارش آویخته اند و قهقه زنان سنگ میزنند , همان خواستنی است . این نسیان واگیر براستی که هولناک است و یاد آنچه که نیست براستی در قبرستان این نسیان مردنی است .
بزرگمردان دیگری دیدم که سوار بر اسبهای بالدار شعار میدادند که میدانند . اما نمیدانستند که بی اجازه در آسمان بینش آن دختر و آن کودک و دیگران رفته اند و سایه سنگینشان راه خورشید را بسته . شبی پیر مردی خسته را دیدم که آن ابرهای نازای بی باران و غربت رویش و رشد در چشمان لرزان زمینیان را به خداوند تقدیم کرد . خداوندا پیشکشش چه به یاد ماندنی است.
چه روزگار شلوغی است و در این شلوغی یک خانه آرام چه خواستنی است .